تبليغاتX
دختران تنها
دختران تنها

سلام به وبلاگ ما خوش امدید . این وبلاگ شامل عکس,فیلم,دانلود اهنگ و فیلم است.


 
دانش اموز
 
روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد:  اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي يتيم دست نوازش کشيده ايد؟ بر سر فرزندان خود چطور؟
 
...............................................................................................................
عشق.....

روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده، تمام احساسها كنار
هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند. خوشبختي، پولداري،
عشق، دانايي، صبر، غم، ترس، و ... هر كدام به روش خود مي
زيستند.
تا اينكه يه روز ...
دانايي به همه گفت: ”هرچه زودتر اين جزيره را ترك كنين،
زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت و اگر بمانيد
غرق مي شويد“.
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبار خونه
شون بيرون آوردند و تعميرش كردند و پس از عايق كاري و
اصلاح پاروها، آنها را به آب انداختند و منتظر روز حادثه
شدند.
روز حادثه كه رسيد همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و
هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و
پاروزنان جزيره رو ترك كردند. در اين ميان، ”عشق“ هم
سوار بر قايقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزيره،
متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار ساحل آمده بودند
و ”وحشت“ را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار
بر قايقش شود. ”عشق“ سريعا برگشت و قايقش را به همه ي
حيوانها و ”وحشتِ“ زنداني شده توسط آنها سپرد. آنها همگي
سوار شدند و ديگر جايي براي ”عشق“ نماند. قايق رفت و
”عشق“ تنها در جزيره ماند.
جزيره لحظه به لحظه بيشتر زير آب مي رفت و ”عشق“ تا زير
گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا ”ترس“ جزيره
را ترك كرده بود. اما نياز به كمك داشت. فرياد زد و همه
ي احساسها كمك خواست. اول كسي جوابش را نداد. در همان
نزديكيها، قايق دوستش ”پولداري“ را ديد و گفت: ”
”پولداري“ عزيز، به من كمك كن“.
”پولداري“ گفت: ”متاسفم، قايق من پر از پول و شمش و
طلاست و جاي خالي ندارد!“
”عشق“ رو به سوي قايق ”غرور“ كرد و گفت: ”مرا نجات
ميدهي؟“
غرور“ پاسخ داد: ”هرگز، تو خيسي و مرا خيس مي كني“
”عشق“ رو به سوي ”غم“ كرد و گفت: ”اي ”غم“ عزيز، مرا
نجات بده.“
اما ”غم“ گفت: ”متاسفم ”عشق“ عزيز، من اونقدر غمگينم كه
يكي بايد بياد و خودمو نجات بده!“
در اين بين ”خوشگذراني“ و ”بيكاري“ از كنار عشق گذشتند،
ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست!
از دور ”شهوت“ را ديد و به او گفت: ”شهوت عزيز، من را
نجات ميدي؟“
شهوت پاسخ داد: ”هرگز .... برو به درك ..... سالها منتظر
اين لحظه بودم كه تو بميري! ... حالا بيام نجاتت بدم؟!!
..... وجود تو بر روي اين سياره، باعث زشت شدنِ همجنس
بازي ، تجاوز و شهوتراني ميشه. اما وقتي تو بميري ... من
پركار تر از هميشه ميشم و هيچكس ديگر به ازدواج، ناموس و
حيا فكر نخواهد كرد .... پس برو به زير آب كه با نبودن
تو.... من سلطان ميشم ... هاهاها ... برو به درك
...“....“
”عشق“ كه نمي تونست ”نااميد“ باشه، رو به سوي خدا كرد و
گفت: ”خدايا... منو نجات بده“

ناگهان صدايي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد: ”
نگران نباش من دارم به كمكت مي آيم.“
عشق آنقدر آب خورده بود كه ديگه نمي توانست روي آب خودش
را نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن، با تعجب خودش را در قايق ”دانايي“
يافت. آفتاب در حال طلوع مجدد بود و دريا آرامتر از
هميشه. جزيره آرام آرام داشت از زير هجوم آب بيرون مي
آمد، زيرا امتحان نيت قلبي احساسها ديگه به پايان رسيده
بود.
”عشق“ برخاست. به ”دانايي“ سلام كرد و از او تشكر نمود.

”دانايي“ پاسخ سلامش را داد و گفت: ”من ”شجاعتش“ را
نداشتم كه به سمت تو بيايم. ”شجاعت“ هم كه قايقش دور از
من بود، نمي توانست براي نجات تو راهي پيدا كند. پس مي
بيني كه هيچكدام از ما تو را نجات نداديم! يعني اتحاد
لازم را بدون تو نداشتيم. تو حكم فرمانده بقيه ي احساسها
را داري“
”عشق“ با تعجب گفت: ”پس اون صدا كي بود كه بمن گفت براي
نجات من مي آد؟“
”دانايي“ گفت: ” او زمان بود.“
”عشق“ با تعجب گفت: ” زمان؟!“
”دانايي“ لبخندي زد و پاسخ داد: ” بله، ”زمان“.... چون
اين فقط ”زمان“ است كه لياقتش را دارد تا بفهمد كه
 ”عشق“ چقدر بزرگ است.“

...............................................................................................................

 

چارلي چاپلين : خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر


کانت : چنان باش که به هر کس بتواني بگويي مثل من رفتار کن

 

ناپلئون : من در جهان يک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام


سارتر : از همه اندوهگين تر کسي است که از همه بيشتر مي خندد.


 

جمعه ششم اردیبهشت 1387 |